تبليغاتX
مرا بخوان

 









نرگس

نرگس

وشاید هر سلامی را بدرود و هر آغازی را پایانی ست....

باورم نمی شود روز 27اردیبهشت است ومن که به میمنت و مبارکی میلاد مهدی موعود(ع) نرگس نام گرفتم , وارد بیست و سومین سال تولدم می شوم.

امروز هر چند بهانه ای برای آغاز است اما می خواهم به همه دوستان خوب و نازنینم که در دوران کوتاه وب نویسی همراهم بودند تا سلامی دیگر خداحافظی کنم.

دوستان خوبم :

مهربون ترینم دایی حمید عزیز, بهترینم لیلا, رضوان نازنینم , مهناز گلم , دوست قدیمی آقا افشین , راحیل دوست خوبم , مریم خانم گلم , توفان شیطونک , کتایون مهربونم , داداش بهنام,همخونه دوست خوبم (تنبل خان) , الهام کاشونی دوست مهربونم , آقا امیر آوا , سمیه و سمانه نازنینم , و باز هم سمیه خوبم, عادل زود رنج, ترپچه جون ,علیداد دوست خوبم , شیمای عزیزم , دوست خوبم حوا, جلیز و ولیز (حالا....) , دختر بارون , امیر نانسی ومجموعه خوب عشق من برای تو....

همیشه ممنون و سپاسگزار حضور مهربانانه تان بوده و هستم.

شبی که آغاز می کنیم

شب خداحافظی است...

و به پایان رسیدن

شاید سلامی دوباره

" با تشکر از لیلای خوبم برای شعر کوتاه و پر معنایش "


نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


نیایش برای صلح

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده

آن جا که کین است, بادا که عشق آورم

آن جا که تقصیر است, بادا که بخشایش آورم

آن جا که تفرقه است, بادا که یگانگی آورم

آن جا که خطاست, بادا که راستی آورم

آن جا که شک است, بادا که ایمان آورم

آن جا که نومیدی است, بادا که امید آورم

آن جا که ظلمات است , بادا که نور آورم

آن جا که غمناکی است , بادا که شادمانی آورم

 

خداوندا, بادا که بیشتر

در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پی دوست باشم تا دوست داشته شدن

 

 

چرا که با بخشیدن است که می گیریم

با فراموشی خویشتن است که

خویشتن را باز می یابیم

با بخشودن است که

بخشایش به کف می آوریم

با مردن است که

به زندگی برانگیخته می شویم....

 

 

" نیایش برای صلح" فرانچسکوی قدیس , که در جلسه افتتاحیه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شده است.

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


گلایه ها.......

هراسی نیست از این که امید , 

                                            ارزش صبوری ندارد....

و دل بستنی که از این همه سکوت بر می خیزد

                                                        رفتنی ست.....

و قصه ها پر می شوند از غصه ها و گلایه ها .....

عادت می کنیم به مرگی که در چشمان خواب آلوده مان می خندد
                                             

                        و پریشانی را به بازی می گیرد

سایه ها رهایمان نمی کنند........

غریبه می شوند دست هایی که گله از دلسوزی می کردند

                     و من و تو خسته می شویم

از آن اشاره های دورادوری که آزادی را در تقدیر ما می شکند

ولی تن می دهیم به تمام فاصله ها.......


نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


خداوندا

خداوندا !!!

 تو را با زبان گل های یاس باغچه می خوانم.

 

عطش نیاز و عشق, مرا به سوی تو می کشاند.

دیگر تو می مانی و محبتت و زندگی که یک ترانه قدیمی است.

من ترانه زندگی را بارها از دهان کوه و باد و باران شنیده ام.

ای خدای شقایق ها !!!

 

من در میان سروهای سبز, تنها هستم.

به دریا که می نگرم خود را غرق در بخشایش و بخشش تو می بینم.

یاس ها یک صدا نام تورا بر زبان می آورند.

شب ها برای ستاره ها مثنوی می سرایم.

 

خدایا !!!

زندگی زیباست....

به زیبای در یایی از سکوت....

 

                                     بیا....

                                             مرا از زندان غرورم برهان...

              و به من توانایی ده

                                            که با یک سبد از گل های

امیدو میوه های نوید

 

                             خود به دیدار تو آیم

 

                        تا چهره زیبای زندگی در نگاهم قاب شود


نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


فقط یک لبخند....

امروز دلم در طبق اخلاص است . دلم امروز , آسمانی ترین دل تنهاست ولی با خدا.

روزها می روند , همچون زرد پاییزی در آن زمان که نه مهر است از آدمیان, نه محبت و نه امید.

می روم در درگاه بندگی او را می کوبم بلند بلند

خواه روز باشد یا در نیمه های شب....

و او با مهربانی اش پاسخم را می دهد...

ومن لبخند می زنم و خود را رها می کنم و خود را می سپارم به دست کسی که باید بسپارم.

دیگر فکر نمی کنم دخترکی هستم سرگردان و تنها با افکار کودکانه که گرداگرد او

عروسک هایی است زشت....

امروز و همه روز , من با او هستم و او با همه ماست.....

من دیگر غریب نیستم ...

غم را بیرون رانده ام تا دریچه قلبم را نفشارد و در تمام فرصت های تنهایی ام فقط به خدا فکر می کنم

امروز دیگر غم های بی پایان را تا ابد زمزمه نمی کنم و در خیابان های خلوت صبح سکوت نخواهم بود.

و دیگر راز گذشته ترانه شده زندگی ام را با کسی نخواهم گفت.

......می گذرم , می روم و فقط یک لبخند به جای می گذارم........

 


نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بدون خطر کردن , به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟

خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند .

دوست داشتن خود را به خطر افکندن است و عشق , چشم پوشیدن از خود.

هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی همه چیز است , حتی بیش از همه چیز .

زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.

بعد از دیدن زیبایی حقیقی, بدون آن زیستن ,  زندگی نیست  و پس از آن زیبایی, مردن , مردن نیست...

و سر انجام عاشق در وجود معشوق می میرد, اما در معشوق , مرگ راه ندارد.

پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود, معشوق می گردد.

معشوق نیز در عاشق , آشکار می گردد.

و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی همان معشوق بوده.

این گونه است که

عشق و عاشق و معشوق

یکی می شوند, زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.

 

...........

 

در حضور الهی , این چنین زندگی کنید.

آنگاه رستگارید.

 

برگرفته از کتاب نقاش و قوهای وحشی نوشته : کلود کلمان


نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


مـــــهر

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را

و چیزی نمگیرد مگر از خود

مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید,

زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است

هنگامی که مهر می ورزید می گویید " خدا در دل من است " بگویید " من در دل خدا هستم"

و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید .

زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد , شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد .

اما اگر مهر می ورزید و شما را باید خواهشی داشته باشید, زنهار که خواهش ما اینها باشد :

آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر , بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان

و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید, با نغمه ستایش برلب

 

نوشته : جبران خلیل جبران


نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


الــــــــــــــــــــــهی........

الهی راز دل نهفتن دشوا ر است و گفتن دشوارتر

....

الهی اگر بخواهم شرمسار

و

اگر نخواهم گرفتار...

....

الهی دلخوشم که الهی گویم.....................


نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


به خاطر بسپاریم........

به خاطر بسپاریم

 

1-چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی : مثل من باش.......!

2-عشق گوهری است گرانبها, اگر با عفت همراه باشد

3-خیلی دیر است اگر در قیامت بفهمیم برای چه آفریده شده ایم

4-بچه فرشته ایست که هر چه دست و پایش بزرگتر شود بالهایش کوچکتر می شود

5-آرام ترین کلمات گاهی طوفانی را با خود به همراه می آورند!

۶--خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد

۷- شکست یا می شکند یا شکسته می شود , بستگی به شما دارد

۸- جوانی زیباترین عکس کتاب زندگی است

۹- عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند

 

 با تشکر از زهرای عزیزم


نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


رنج

من , نمی دانم,

- و همین درد مرا سخت می آزارد-

- که چرا انسان,

                     این دانا, این پیغمبر,

در تکاپوهایش,

- چیزی از معجزه آن سوتر-

ره نبرده است به اعجازمحبت,

                                       چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است.

و نمی داند در یک لبخند,

چه شگفتی هایی پنهان است.

 

من برآنم که در ین دنیا,

خوب بودن- به خدا- سهل ترین کار است!

و نمی دانم,

              که چرا انسان,

              تا این حد با خوبی بیگانه ست.

      و همین درد مرا سخت می آزارد!


نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 توسط کاکتوس
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب



This Template Designed By PB3HNAM SDR Band - CopyRight © 2006 All Rights Reserved